تحلیل سمیه توحیدلو از تاثیر جنگ بر سرمایه اجتماعی و تاب‌آوری جامعه

بی‌صدایی اکثریت

کد مطلب: ۳۶۳۲۱۱
بی‌صدایی اکثریت

جنگ‌های اخیر در ایران تا حدودی باعث افزایش همبستگی افقی در میان عموم مردم شده است؛ اما عدم هدایت درست این فرایند اجتماعی به سمت همبستگی پل‌زننده، می‌تواند باعث بحران‌های بیشتر پس از عبور از دوران جنگ شود. سمیه توحیدلو، جامعه‌ شناس اقتصادی، استادیار پژوهشکده مطالعات اجتماعی و پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در این گفتگو از نوع هبستگی ایجاد شده در ایران و شرایط لازم برای استفاده از این همبستگی در جهت بازسازی و بهبود وضعیت می‌گوید.

 تحولات یک سال اخیر چه تاثیری بر سرمایه اجتماعی و اعتماد عمومی جامعه ایران گذاشت؟

جنگ‌ در علوم اجتماعی، رخدادی است که نظم گذشته را از بین برده و نظم جدیدی را ایجاد می‌کند. طبیعتا با تغییر موقعیت‌های پیشین و شرایط اجتماعی، مولفه‌های ارتباطات اجتماعی نیز دگرگون می‌شوند. جنگ‌ها بر اساس شرایط و زمینه‌های اقتصادی و اجتماعی حاکم بر جامعه، تاثیرات متفاوتی می‌گذارند. به عنوان مثال، بین عوارض ایجاد شده در جنگ دوازده‌روزه و جنگ رمضان تفاوت‌های جدی وجود دارد؛ چراکه ما در فاصله میان این دو رویداد، شرایط اجتماعی خاصی را در فضای جامعه تجربه کردیم. با این حال، واقعیت این است که هر نوع هجوم و بحرانی از این دست، به دلیل ایجاد به هم‌ریختگی و از هم‌گسیختگی، افراد جامعه را به طور ناخودآگاه در کنار یکدیگر قرار می‌دهد. بسیاری از پژوهشگران این پدیده را «اتحاد زیر پرچم» می‌نامند. افراد در این موقعیت با شناسایی و شناخت یکدیگر، نسبت به هم مسئولیت‌پذیر خواهند بود. همبستگی مدل‌های مختلفی مانند همبستگی عمودی، نهادی و افقی دارد. گاهی ما بدون توجه به معانی متفاوت و اثرات گوناگون این مفاهیم بر جامعه، از اصطلاحاتی چون انسجام و همبستگی استفاده می‌کنیم. در حالی که لزوما منظور ما همان چیزی نیست که در ظاهر وجود دارد.

 جنگ‌ها بیشتر کدام نوع همبستگی را افزایش می‌دهند؟

جنگ‌ها در بیشتر موارد همبستگی افقی را افزایش می‌دهند؛ یعنی حس همدلی درون‌گروهی را تقویت می‌کنند. به عنوان مثال، در شرایط جنگی خانواده‌ها در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و هم‌زیستی بیشتری دارند. ما در این مدت تجربه‌های متفاوتی از زیست مشترک در دوره‌های جنگ دوازده‌روزه و جنگ رمضان داشتیم. قرار گرفتن افراد در مکان‌های مشترک به دلیل شرایط جنگی، همبستگی افقی و درون‌گروهی را به ویژه در بخش‌های سیاسی تقویت می‌کند. البته هنگامی که شکاف‌های اجتماعی بسیار عمیق باشد، همبستگی افقی ما از نوع پل‌زننده نیست، بلکه صرفا شامل پیوندهای درون‌گروهی می‌شود و شاهد شکل‌گیری ارتباطات برون‌گروهی نخواهیم بود. در این حالت، ارتباطات خود را تنها با حلقه نزدیکان فکری، خانواده و لایه‌های نخست روابط روزمره‌، منسجم‌ و نزدیک‌ می‌کنیم و از اطرافیان خود انرژی روانی می‌گیریم. این مدل همبستگی با همبستگی واقعی متفاوت است. همبستگی افقی زمانی به انسجام اجتماعی تبدیل می‌شود که پل‌زننده باشد؛ یعنی من بتوانم افرادی را که مثل من فکر نمی‌کنند درک کنم، با آن‌ها همدلی داشته باشم، خود را جای آن‌ها بگذارم و بر این اساس در جامعه رفتار کنم. ما در هر دو جنگ از نظر همبستگی افقی به طور مشهودی انواع جنبش‌های اجتماعی را مانند حمایت از سالمندان و خرید برای آن‌ها یا رساندن دانشجویان شهرستانیِ ساکن تهران به شهرهای خودشان مشاهده کردیم. حتی هنگام قطعی اینترنت، مردم با همرسانی روش‌های اتصال به یکدیگر کمک می‌کردند که این نیز نوعی همبستگی افقی پیوند‌زننده به شمار می‌رود. با این حال، میزان موفقیت و فراگیری این همبستگی در رسیدن به حالت پل‌زننده در بخش‌های مختلف جامعه، متفاوت بود. همبستگی عمودی یا نهادی نیز به رابطه میان دولت و ملت مربوط می‌شود. این همبستگی شامل رابطه مردم با نهادها است. در بحران، کسانی هستند تا برای جامعه تصمیم درست بگیرند، وسایل و نیازهای عمده عموم مردم را در این شرایط خاص تامین ‌کنند و در برابر دشمن بایستند. این همبستگی، مجموعه‌ای از نهادهای متکثر را در بر می‌گیرد و در معنای عام خود، نشان‌دهنده کیفیت رابطه دولت و ملت است.

 آیا جنگ به افزایش همبستگی عمودی در جامعه هم کمک کرد؟

در برهه‌هایی با برخی نهادها، همبستگی جدی و عمیقی اتفاق افتاد. به عنوان مثال، چه در جنگ رمضان و چه در جنگ دوازده‌روزه، به دلیل مقاومت جدی کشور در برابر دو دشمن، میزان اعتماد نهادی به نیروهای نظامی در بخش زیادی از نظرسنجی‌ها و پیمایش‌ها افزایش یافت. به یک‌باره نظر جامعه‌ای که پیش از این نگاه چندان مثبتی به هزینه‌های موشکی نداشته و آن را هدررفت بیت‌المال می‌دانستند، تغییر کرد. روندهای پیمایشی نشان داد که مردم این هزینه‌ها را واقعی و مورد نیاز جامعه ایرانی ارزیابی کردند. همچنین دسترسی مداوم مردم به مایحتاج عمومی در جریان جنگ به افزایش اعتماد نهادی میان مردم و دولت کمک کرد. اعتماد، یکی از شاخص‌های اصلی شکل‌گیری همبستگی عمودی است؛ اما زمانی که جنگ طولانی می‌شود و مولفه‌هایی مانند تورم، از بین رفتن اشتغال، کاهش سرعت بهبود شرایط، بازسازی خانه‌ها، تخریب‌های گسترده فیزیکی و عمومی رخ می‌دهد، وضعیت تغییر می‌کند. سرعت بازسازی، خود نوعی اعتماد ایجاد می‌کند و طولانی شدن بحران می‌تواند بر همبستگی نهادی و عمودی ما تاثیر منفی بگذارد. پس این‌گونه نیست که به سادگی بگوییم، جامعه در جنگ دوازده‌روزه فرو نپاشید و همبسته‌تر شد. همبستگی معنای متفاوتی دارد و اگر انسجام واقعی شکل نگرفته باشد، جامعه ممکن است بلافاصله پس از آن با چالش‌های اجتماعی بعدی مانند وقایع دی‌ماه، مواجه شود. به نظر می‌رسد ما به تعریف دقیق همبستگی، زمان بروز آن، نوع و مولفه‌های اثرگذار توجه کافی نداریم. بنابراین نمی‌توان به طور کلی ادعا کرد که جنگ همواره مردم را در کنار یکدیگر قرار می‌دهد و همبستگی را تقویت می‌کند.

 کدام گروه‌های اجتماعی در دوران جنگ و پس از آن بیشترین آسیب را می‌بینند؟

جنگ نظم اجتماعی را بر هم می‌ریزد و همه گروه‌ها از خانواده‌ها تا کسب‌وکارها آسیب می‌بینند. اگرچه شدت و ضعف این آسیب‌ها برای اقشار مختلف جامعه متفاوت است. از نظر گروه‌های اجتماعی، چند گروه اصلی وجود دارند که باید به طور ویژه به آن‌ها پرداخته شود. برای نمونه، اقلیت‌های اجتماعی و مهاجران از موضوع‌های بسیار مهم هستند. در زمان جنگ دوازده‌روزه، بدون وجود هیچ‌گونه دلیل جدی، جنگ بهانه‌ای برای اخراج افغانستانی‌ها شد. بخش زیادی از کسانی که در جامعه ما زندگی می‌کردند، به شکلی غیراخلاقی و غیرانسانی طرد شدند. آن‌ها می‌گفتند که ما میان تهدیدهای موشکی آمریکا و اسرائیل همچنین خطر طالبان در آن سوی مرز در حال قیچی شدن هستیم. همچنین با بروز مشکل در کسب‌وکارها، جامعه درگیر تعدیل‌های اقتصادی نیز می‌شود. به طوری‌که درآمدها کاهش می‌یابد و دستمزدها تحت تاثیر قرار می‌گیرد. مهم‌ترین اتفاق در فضای کسب‌وکارهای دوره جنگ هم تعدیل نیروها بود که طی آن، اعضای سطوح پایین کسب‌وکار از جمله کارگران روزمزد و کارگران خدماتی بیشترین آسیب را دیدند. در این میان، نخستین گروهی که به غیر از کارگران سطوح پایین حذف می‌شوند، زنان هستند. زنان با سرعت بیشتری مشاغل خود را از دست می‌دهند. فشاری که به این گروه وارد می‌شود نیز دوسویه است. کارگران مرد ممکن است فقط از سوی کارفرما با چالش مواجه شوند اما زنان ممکن است با فشار از سوی خانواده نیز مجبور به ترک کار شوند. برای مثال، با آنلاین شدن مدارس و تحصیل در منزل، مادران به شدت درگیر فرزندان خود می‌شوند. حتی از جنبه‌های اخلاقی و انسانی هم کارفرمایان همدلی بیشتری با مردان نشان می‌دهند. در نتیجه، نرخ پایین اشتغال زنان در این شرایط تشدید می‌شود. بخش دیگری از آسیب‌دیدگان، فریلنسرها یا گروه‌هایی هستند که خدمات‌شان به امنیت شبکه‌های مجازی وابسته است. با قطع اینترنت و کوتاه شدن افق دید افراد در بحران، درک کسب‌و‌کارها از مخارج نیز تغییر می‌کند. اگر افراد تا پیش از بحران هزینه‌های زیادی برای خدمات یا کالاهای غیرضروری پرداخت می‌کردند، در شرایط جدید تصمیمات کوتاه‌مدت می‌گیرند و سرمایه خود را صرفا برای تامین نیازهای ضروری مانند آب، غذا و سرپناه حفظ می‌کنند. بر همین اساس، آمارهای اخیر بیکاری نشان می‌دهد که از یک سو درصد جمعیت فعال اقتصادی کاهش یافته و از سوی دیگر به جمعیت بیکار افزوده شده است. همچنین کاهش شدید تعداد بیمه‌گذاران، گواه از دست رفتن درآمدهای بخش قابل توجهی از جامعه است.

 در این شرایط، جنگ چگونه شکاف‌های اجتماعی و نابرابری را تشدید می‌کند؟

فعالیت اقتصادی منظم و قانون‌مند در جامعه، ابزاری برای رفع تبعیض به شمار می‌رود و به افراد در طبقات مختلف جامعه اجازه می‌دهد تا زندگی خود را به شکل دلخواه اداره کنند؛ اما جنگ تبعات اقتصادی بسیار جدی از جمله تحریم‌ها را به همراه دارد که منجر به تشدید نابرابری‌ها می‌شود. تورم موجود در جامعه نیز به نابودی فرصت‌های شغلی و از بین رفتن فرصت‌های کاری موجود می‌انجامد. در این شرایط، نه تنها فرصت جدیدی با سرمایه‌گذاری خلق نمی‌شود، بلکه ما در وضعیتی قرار می‌گیریم که هیچ آینده‌ای برای آن قابل تصور نیست. در واقع، مولفه‌ای به نام ریسک دیگر معنا ندارد و آنچه حاکم خواهد بود، نااطمینانی محض است. وقتی امکان پذیرش ریسک معقول وجود ندارد و فضا غیرمطمئن است، امید به آینده نیز به ‌شدت مخدوش می‌شود. در این حالت، افق نگاه و زیست افراد هم کوتاه می‌شود. طبیعتا در چنین شرایطی، مسائل اقتصادی جدی رخ می‌دهد و نظم اقتصادی فرو می‌پاشد. در این وضعیت، کسب‌وکارها اعم از کارفرمایان، کارگران و به ‌طور کلی تمام ارکان یک بنگاه اقتصادی همزمان دچار مشکل می‌شوند. با شروع بحران، کارفرما به دلیل ناآگاهی از تداوم فعالیت و ناتوانی در پیش‌بینی فروش و ارائه خدمات، بلافاصله رویکرد انقباضی اتخاذ می‌کند. به عنوان نمونه، یکی از اتفاق‌های عجیب در جنگ دوازده‌روزه، تعدیل بخش بزرگی از کارکنان شرکت علی‌بابا بود. با وجود این‌که مطرح می‌شد این شرکت توان تداوم فعالیت تا شش ماه را دارد؛ اما در همان روزهای ابتدایی، به سرعت بخش بزرگی از کارکنان خود را تعدیل کرد. دلیل این رفتار را باید در نامشخص بودن آینده کشور دنبال کرد. کسب‌وکارها نمی‌دانند این جنگ چند ماه یا چند سال طول خواهد کشید. با توجه به تجربه جنگ‌های طولانی و تحریم‌های بلندمدت در کشور، کسب‌وکارها خیلی زود دچار نگاه انقباضی می‌شوند. آن‌ها سریعا به سمت کوچک‌سازی و محدود کردن فعالیت‌های خود می‌روند. در این شرایط، ریسک‌های جدی پذیرفته نمی‌شود، سرمایه‌گذاری‌های کلان متوقف می‌شود و بخش تحقیق و توسعه در مجموعه‌های اقتصادی به‌ کلی تعطیل می‌شود. اساسا توسعه در این شرایط برای کسب‌وکارها دیگر معنای خاصی نخواهد داشت. بنابراین کسب‌وکارها در وضعیت خودکار قرار می‌گیرند و با کمترین میزان انرژی مصرفی به فعالیت ادامه می‌دهند. برخی نیروها نیز به ‌تدریج تعدیل می‌شوند. البته این ماجرا، محدود به اقتصاد خرد یا سازمانی نیست. در فضای کلان اقتصادی نیز با همین چالش روبه‌رو هستیم. وقتی نظم پیشین در اقتصاد از بین می‌رود، سیاست‌گذار و حکمران نیز باید تصمیمات جدی بگیرد. در شرایط جنگی، مدل نگاه سیاست‌گذار، نحوه تخصیص بودجه و اختیارات قانونی تغییر می‌کند. اگر این شرایط طولانی شود، وضعیت جدی‌تر نیز می‌شود. در جنگ‌های اخیر نیز این تغییرات کاملا مشهود است. برای نمونه، بودجه‌ها به سمت بخش‌های نظامی سوق می‌یابد و قواعد، قوانین و آیین‌نامه‌ها مدام دچار تغییر و تحول می‌شود. گاهی این تغییرات به تسهیل عملکرد اقتصادی منجر می‌شود و گاهی به سمت افزایش بروکراسی و سخت‌گیری بیشتر حرکت می‌کند. نسیم نیکلاس طالب در کتاب پادشکنندگی اشاره می‌کند که جوامع در شرایط بحرانی باید فضایی ایجاد کنند که از شکنندگی جلوگیری شود. اگر سازمان‌ها، نهادها و دولت‌ها بروکراسی سفت‌ و سختی داشته باشند، در لحظه بحران فرو می‌ریزند چراکه در این جوامع، برای هر چیزی قاعده خاصی وجود دارد و وقتی نظم این قاعده‌ها بر هم می‌ریزد، آن‌ها قادر به انطباق نیستند. در مقابل، جوامع پادشکننده، می‌توانند در شرایط بحران خود را بازآفرینی کرده و با توجه به شرایط جدید، مقررات‌زدایی کنند. در این میان، ۹۰ درصد تصمیم‌گیری‌ها باید به سمت رفاه و رفع تبعیض عمومی در فضای اجتماعی برود و ۱۰ درصد به سمت گروه‌های اقتصادی توانمند سوق پیدا کند که می‌توانند روی پای خود بایستند، خلاقیت بیافرینند و انعطاف لازم را برای عرصه اقتصاد ایجاد کنند؛ اما در عمل، پس از جنگ‌ها شاهد فضای معکوسی هستیم. دولت‌ها به جای توجه به مردم، به سمت سنگین‌تر کردن کفه ۱۰ درصدی حرکت می‌کنند و به نفع شرکت‌هایی مقررات‌زدایی می‌کنند که ضرورتا بازدهی بالایی هم ندارند. بسیاری از شرکت‌های خصولتی در ایران راندمان بالایی ندارند و با وجود زیان‌ده بودن، به دلیل رانت و ارتباط با دولت به حیات خود ادامه می‌دهند. در شرایط بحرانی، حمایت از این گروه‌ها جدی‌تر می‌شود. در حالی که منطقا باید به سراغ نیروهای خلاق رفت تا جامعه را پادشکننده کنند. بنابراین، بسیار مهم است که بدانیم مقررات‌زدایی به نفع چه گروهی انجام می‌شود. دولت‌ها اغلب در این موازنه دچار مشکل می‌شوند و نمی‌توانند نیازهای واقعی را به‌ درستی تشخیص دهند. مثلا ما تلاش کردیم تا با ارائه کالابرگ و خدمات رفاهی، کالای اساسی مورد نیاز دهک‌ها را تامین کنیم؛ اما حتی این سیاست‌ها نیز در فضای اقتصاد کلان چندان موفق نبود. پس ما در تصمیم‌گیری‌ها دچار خلاهایی هستیم که مانع مدیریت درست بحران می‌شود. البته در برخی بخش‌های غیر‌اقتصادی موفق بوده‌ایم. برای مثال، سازمان بهزیستی به سرعت تصمیم گرفت تا قوانین را برای واگذاری فرزندان به خانواده‌ها تسهیل کند. این اقدام باعث افزایش میزان کمک‌های مردمی و مشارکت اجتماعی شد. این تصمیم نمونه موفقی از الگوی پادشکنندگی است؛ اما اگر ما با این الگوها همراه نشویم، با مشکلات پسینی مواجه می‌شویم که اعتماد عمومی را کاهش می‌دهد و اثرات اقتصادی و اجتماعی جدی به بار می‌آورد. همچنین در شرایطی که با تورم‌های بحرانی و خطر ابرتورم روبه‌رو هستیم، فضای رفاهی ایجاد شده کنونی پاسخگوی جامعه نیست. تورم در شرایط جنگی حالت مشخصی ندارد و تا حدی به ‌صورت ماهانه و مرحله‌به‌مرحله افزایش می‌یابد؛ اما وقتی همین تورم از حد مشخصی مانند فنر رها شده بگذرد، شیب نمودار آن عمودی می‌شود. نمونه آن وضعیت ونزوئلا است. در آخرین آمار تورم تیرماه نیز شاهد شکافی عظیم بین دهک اول و دهم بودیم که به حدود ۹ تا ۱۰ درصد رسیده است. این شکاف به شدت بزرگ و تهدید کننده است. بر اساس این آمار، اگر متوسط تورم نقطه ‌به‌ نقطه ۸۸ درصد باشد، همین تورم برای دهک‌های پایین سه رقمی خواهد بود. برای دهک‌هایی که نزدیک به ۴۰ درصد سبد خانوارشان صرف خوراک و ۶۰ درصد آن صرف مسکن می‌شود، افزایش هم‌زمان قیمت این دو به معنای فلج شدن اقتصادی و سقوط به فقر شدید است. این وضعیت شکاف طبقاتی و ضریب جینی را به‌ شدت بالا می‌برد. حتی با وجود تلاش‌های دولت برای کاهش ضریب جینی از طریق یارانه‌ها، طی دو ماه اخیر این ضریب شتاب گرفته و افزایش یافته است.

 در چنین شرایطی، تاب‌آوری اقتصادی و اجتماعی افراد چگونه شکل می‌گیرد؟

تاب‌آوری می‌تواند مفهومی روان‌شناختی باشد؛ اما از نظر من به عنوان یک جامعه‌شناس، تاب‌آوری پیش از آن‌که امری فردی و روانی باشد، امری اجتماعی است. بنابراین باید بررسی کنیم چه عواملی در افق جنگی و پساجنگ، باعث شکل‌گیری تاب‌آوری یا پادشکنندگی در میان مردم و مسئولان می‌شود. پس از تحلیل این بستر اجتماعی، می‌توان درباره ابعاد روان‌شناختی و فردی آن نیز صحبت کرد. بحران کنونی، یک پدیده عمومی است. گاهی از دست من و شما، به ‌عنوان اجزای تشکیل‌دهنده جامعه، کار چندانی برای تغییر وضعیت برنمی‌آید و باید اتفاقات بزرگ‌تری برای گذر از این بحران رقم بخورد. یکی از زمینه‌های تاب‌آوری اجتماعی نیز این است که حکمرانان به سمت پادشکنندگی حرکت کنند؛ یعنی فضایی ایجاد شود که امکان تصمیم‌گیری دقیق‌تر و محاسبه‌پذیرتر فراهم باشد. اگرچه بحران‌ها اساسا محاسبه‌پذیر نیستند؛ اما یک شهروند باید بداند با مسئولی طرف است که رویکردی مشخص دارد. این‌که مسئولی امشب بر طبل جنگ بکوبد، فردا مذاکره کند و پس‌فردا علیه مذاکره صحبت کند، نشان‌دهنده تاب‌آوری بالا یا انعطاف‌پذیری نظام حکمرانی نیست و ایجاد سردرگمی می‌کند. این مدل رفت‌وبرگشت در تصمیم‌گیری، با روان هر دو بخش موافق یا مخالف مذاکره در جامعه بازی می‌کند. در نتیجه، فضای ارتباطی و مدل تصمیم‌گیری در مواقع بحران بسیار تعیین‌کننده است. تصمیمات عجیب و متناقض، تاب‌آوری را کاهش می‌دهد. وقتی افق دید افراد به ‌شدت کوتاه شده و آینده‌شان مخدوش است، این نوع تصمیمات نیز مزید بر علت می‌شود تا حتی نتوانند برای کوتاه‌مدت تصمیم بگیرند. نکته بسیار مهم دیگر برای افزایش تاب‌آوری و تحمل فشارها، مفهوم «پوست در بازی» است. به این معنا که اگر تصمیم‌گیرندگان قاعده‌ای وضع می‌کنند، خودشان نیز باید اولین کسانی باشند که از آن قاعده تاثیر می‌پذیرند. من به ‌عنوان یک شهروند باید بدانم که مسئول تصمیم‌گیرنده، با تمام وجود درگیر پیامدهای تصمیم خود است. نباید از مردم بخواهیم که ایستادگی داشته باشند اما خود و خانواده‌مان، به لحاظ اخلاقی و اجتماعی از آن قاعده مستثنا شویم. مثلا وقتی گفته می‌شود مردم باید بی‌آبی و بی‌برقی را تحمل کنند تا در جنگ پیروز شویم، این پرسش برای جامعه مطرح می‌شود که آیا تصمیم‌گیرندگان نیز همین شرایط را تحمل می‌کنند و درگیر هزینه‌های این بازی هستند؟ رعایت این قاعده اخلاقی برای تاب‌آوری اجتماعی بسیار ضروری است. علاوه بر نقش حاکمیت، گروه‌های واسط و نهادهای مدنی نیز مهم‌ترین مولفه برای بازسازی پس از جنگ و حفظ تاب‌آوری در زمان جنگ هستند. به طوری که فعال شدن گروه‌های اجتماعی و سازمان‌های مردم‌نهاد، امکان کار جمعی را فراهم می‌کند. حضور در یک جمع نیز فضای روانی مطلوبی ایجاد می‌کند که تاب‌آوری را افزایش می‌دهد. در واقع، این کار جمعی هم ارزش افزوده بیرونی دارد و هم یک بازسازی روانی درونی را برای فرد به همراه می‌آورد. حتی نهادهای مردمی غیررسمی نیز در این زمینه تاثیر بسیار مثبتی دارند. باید بدانیم که هیچ بازسازی و تاب‌آوری اجتماعی بدون مشارکت جدی مردم و احساس دخیل بودن آن‌ها در تصمیم‌گیری‌ها ممکن نخواهد شد. تفاوت مشارکت در جنگ رمضان نسبت به جنگ دوازده‌روزه، به همین نکته بازمی‌گردد. در جنگ رمضان، تجمعات شبانه برای بخشی از مردم که هم‌فکر بودند، اثر روانی مثبتی داشت و باعث شد تاب‌آوری بالاتری داشته باشند. همچنین برخلاف جنگ دوازده‌روزه که فضای شهرها کاملا خالی از حضور عادی مردم بود، در این دوره افراد بیشتری در شهر ماندند. البته شرط رفع تبعیض این است که همه گروه‌ها امکان مشارکت داشته باشند. اگر خیابان، کافه یا هر محیط عمومی برای تجمع وجود دارد، باید برای همه گروه‌ها با هر سلیقه و عقیده‌ای در دسترس باشد. یکی از ویژگی‌های مهم برای افزایش تاب‌آوری، شنیده شدن است. من زمانی در جامعه احساس خوشایندی دارم که حس کنم صدایم شنیده می‌شود؛ نه این‌که در هیاهوی رسانه‌هایی که از دو سو به شکلی بسیار بلند و یک‌ طرفه فریاد می‌زنند، گم شود. در اصل، کمک به صدادار شدن جامعه، وظیفه دولت و نهادهای مدنی است. در چنین بحران‌هایی اقلیت‌های دینی، قومی، زنان، کودکان و نوجوانان باید بیشتر دیده و شنیده شوند. بی‌صدایی اکثریت میانه جامعه در برابر اقلیت‌های پرصدا در دو سوی طیف موجود، یکی از دلایل بحران‌های اجتماعی است. در جامعه صدادار می‌توان از تاب‌آوری روانی صحبت کرد.

 تاب‌آوری روانی در این شرایط چگونه شکل می‌گیرد؟

در شرایط بحرانی ما دچار «تونل‌زدگی» می‌شویم. به این معنا که ذهن فقیر می‌شود و ما از نظر روانی دچار خطاهای شناختی و سوگیری می‌شویم. در این وضعیت، تصمیمات بلندمدت نمی‌گیریم. حتی گاهی فرد در شرایط بحران مالی، به جای مدیریت منابع، دست به خریدهای جانبی و غیرضروری می‌زند تا نیازهای اجتماعی‌اش را ارضا کند. تاب‌آوری روانی به این معنا است که ما بتوانیم بر خود، درآمد و روابط‌مان مدیریت درستی داشته باشیم. من در هر نقش خانوادگی مانند مادر، پدر و فرزند، باید بتوانم در ارتباطم با دیگران، متفاوت از همیشه رفتار کنم، سوگیری‌های شناختی را کاهش دهم و تحمل خود را بالاتر ببرم. این کار زمانی ممکن است که الزامات بیرونی مهیا باشد و من نیز از آن آگاهی پیدا کنم. یکی از راه‌های آگاهی هم شنیدن و در کنار آن، روایت کردن مسائل است. متاسفانه ما در ایران دچار لکنت رسانه‌ای هستیم چراکه رسانه‌های‌مان تنها دو سر طیف را بازتاب می‌دهند. این لکنت ساختاری باعث می‌شود که من نتوانم روایتگر باشم. وقتی یک کنشگر یا فردی از اعضای خانواده نتواند روایتگری کند، سوگ، خشم و افسردگی درونی می‌شود و این خلا روانی، امکان تاب‌آوری را از آن‌ها می‌گیرد.

 به نظر شما، اولویت‌های بازسازی اجتماعی و اقتصادی پس از بحران شامل چه مواردی می‌شود؟

در این نوع از بازسازی‌ها، مشارکت ذی‌نفعان حیاتی است. همان‌طور که در اقتصاد نیز اصل سه‌جانبه‌گرایی شامل نهادهای صنفی، کارفرمایان و دولت بسیار اهمیت دارد. برای بازسازی، به حضور جدی نهادهای مدنی و مشارکت مردم نیاز داریم. همچنین برای صاحبان کسب‌وکار، باید میان شرکت‌های رانت‌خوار با آن‌ها که بهره‌وری واقعی دارند، تفکیک قائل شد و به گروه دوم فرصت عمل داد. نکته دیگر، اهمیت بازآفرینی به جای بازسازی است. لزوما هر آنچه تخریب شده، نباید عینا ساخته شود. گاهی تعطیل کردن یک واحد کم‌بازده تخریب شده و انتقال منابع و کارگران به سمت حوزه‌های بهره‌ور، عاقلانه‌تر است. بدون شک، ما نیازمند نگاه توسعه‌ای و برنامه‌ای هستیم تا منابع محدود را مدیریت کنیم. این برنامه، نیازمند کاهش هزینه‌های زائد در بودجه‌ دولت نیز است. همچنین بهره‌گیری از کمک‌های بین‌المللی برای مدیریت بحران، اهمیت ویژه‌ای دارد؛ اگرچه نحوه تخصیص این منابع نیز باید دقیق باشد. اولویت‌های کوتاه ‎‌مدت مانند بازسازی مسکن و تامین اقلام بهداشتی و درمانی ضروری است. البته نباید از آموزش نیز غافل شد. در جامعه ما، آموزش نخستین قربانی بحران است و به سرعت تعطیل می‌شود. در حالی که باید جدی‌ترین اولویت جامعه باشد. اگر این پازل‌ها به ‌درستی کنار هم قرار نگیرند، مشارکت مردمی جلب و صداهای متنوع شنیده نشود و خشونت در جامعه تزریق شود، بازسازی شکست خواهد خورد. مداخله در فضای پس از جنگ باید برنامه‌مند و با مشارکت واقعی مردم تمام صداها و گرایش‌ها باشد. به طوری که برخی از مداخله‌های غیرضروری حاکمیت می‌تواند تاثیرات منفی در ادامه داشته باشد.

 جامعه ایرانی را در تاب‌آوری چه میزان توانمند می‌بینید؟

جامعه ایرانی در طول تاریخ، با وجود فشارهای بسیار، هرگز فرو نپاشیده و ظرفیت‌های عجیبی از خود بروز داده است. بدین جهت جامعه‌ای توانمند و با تاب‌آوری بالا است. 8 سال جنگ تحمیلی نشان‌دهنده این موضوع است. ما از عرفان، مذهب، اخلاق، روابط خانوادگی مستحکم و آیین‌های جمعی برای حفظ خود بهره می‌بریم. جامعه امروز ایران درگیر دو گروه شده است؛ گروهی که آرمان‌گرایی را در اولویت خود قرار داده‌اند و گروهی دیگر که خواستار زندگی، آرامش و رفاه عادی هستند. باید بتوانیم به کمک تمام گروه‌های موجود در جامعه و همانند شرایط مشابه قبلی از بحران‌ها عبور کنیم. به تاریخ، مردم و ایران اعتماد کنیم. چه در مسیر اقتصادی و چه اجتماعی، نقطه اشتراک و خط قرمز ما مفهوم ایران است. با ایستادن روی این مفهوم ملی، می‌توانیم سایر ساختارها را بسازیم و همچنان پیش برویم.

انتهای پیام

ارسال نظر