زیر پوست بازار خان ملایر چه خبر است؟

درست جلوی در ورودی بازار میایستم، بازاری که همواره عطر دوران کودکی را به مشام میرساند. چشمانم را میبندم و خود را در قامت کودکی تصور میکنم که دستان پدر و مادرش را گرفته و پستوهای بازار را یکی پس از دیگری میکاود؛ چشمانی که مثل یک دوربین از زاویه پایین به بالا همه جا را نظاره میکند. باریکه نور از دریچههای گنبدی شکل سقف به درون بازار میآید در حالی که ذرات معلق در آن به رقص درآمدهاند. این دریچهها از ابتدا تا انتهای بازار امتداد یافتهاند و چونان بادگیر فضای درونی بازار را خنک ساختهاند. نگاهم را از دریچه به پایین میآورم و تصمیم به گردشی بیپروایانه به قلب خاطرات کودکی و گذشته میگیرم.
برای مشاهده جدیدترین اخبار کسب و کار کاماپرس را در اینستاگرام دنبال کنید.
بازار پر است از صدای ازدحام جمعیت، یکی بر سر قیمت چانه میزند، دیگری با همسرش در مورد وسایلی که خریده صحبت میکند، کودکی بهانه میگیرد که مادر برای او خوراکی مورد علاقهاش را بخرد، یک پیرمرد در حالی که در یک دستش عصا است و در دست دیگرش ساکی قدیمی که خریدهایش را در آن قرار داده، مسیر بازار را طی میکند؛ فروشندهای بازارگرمی میکند و مردم را به دکان خود دعوت میکند. در گوشهای چند تن از کسبه قدیمی دور هم نشسته و مشغول صحبت هستند.
به آرامی قدم برمیدارم؛ میخواهم همه چیز را خوب ببینم. دستم را به دیواری میکشم؛ آجرهای منظم و قدیمی که مثل نگهبانان زمان ایستاده بودند را لمس میکنم. با خودم فکر میکنم اگر این دیوارها زبان داشتند، چه داستانهای شنیدنی از روزگار گذشته برایم تعریف میکردند؛ داستانهایی که شاید در چندین کتاب هم نمیگنجیدند.
اگر از من بپرسند بازار چه رنگی است میگویم رنگارنگ. شاید همین رنگارنگی سبب شده آدم تا پایش را در بازار میگذارد حالش خوب شود. البته بازار بو هم دارد؛ بوی عطاریها که در مرکز بازار در یک راسته قرار گرفتهاند، بوی وسایل نو در خانه نو عروسان. این هزار رنگ و هزار بو یعنی شادمانی یعنی جریان زندگی و طراوت.
شاید بهتر است به سراغ کسبهای بروم که مانند این دیوارهای قدیمی به قول معروف خاک بازار خوردهاند و موی خود را در آن سفید کردهاند. همانطور که مسیر خود را برای صحبت با اهالی انتخاب میکنم، تاریخ و معماری بازار را مرور میکنم. ساختار بازار خان ملایر شامل راستههای متعدد، تیمچهها، سراها و مغازههایی است که هر بخش به گروه خاصی از کالاها اختصاص دارد. چهارسوی کوچک و بزرگ با پوششهای گنبدی مرتفع در محل تلاقی راستهها، بههمراه طاقها و تویزههای سنتی، بخشی از معماری شاخص این مجموعه را تشکیل میدهند. استفاده از مصالح بومی مانند آجر، چوب و گچ، بههمراه طراحی هوشمندانه برای نورگیری و تهویه طبیعی، جلوهای خاص به این بازار بخشیده است.
تبدیل خانهها به پاساژ
درست روبهروی تنها قصابی که سالها است در میانه بازار جای دارد میایستم و با لبخند به آقای هاشم تاجیک قصاب قدیمی بازار سلام میکنم. او با خوشرویی و لبخند جوابم را میدهد. از گذشتهها میپرسم با لبخندی پر از حسرت میگوید: «حدود ۴۵ سال است که در بازار ملک، قصابی دارم. این مغازه از پدرم به من رسیده و به نوعی شغل خانوادگی ماست. بازار خان در گذشته، حالوهوای دیگری داشت؛ شلوغتر، پررونقتر و پر از مشتری. آن زمان محوطه بازار سقف نداشت و مغازهها پشتسرهم بودند. پشت بازار هم خانهها بود که بعدها تبدیل به پاساژ شد. بازار آن موقع واقعاً «بازار» بود و کاسبان قدیمی زیادی حضور داشتند، اما حالا بیشترشان یا فوت کردهاند یا فرزندانشان این شغل را ادامه ندادهاند».
به گوشهای خیره میشود و با لحنی گلهمند ادامه میدهد: «خاطرات خوشم از بازار برای همان روزهایی است که از بازار دارم، همان روزهایی است که بازار پر از مشتری و کاسبهای خوشاخلاق و مسن بود. همه شخصیتهای محترم و دوستداشتنی بودند و بازار حال و هوای گرم و صمیمی داشت. الان بازار، فقط اسمش بازار است، اما دیگر رونق و حالوهوای گذشته را ندارد. در گذشته بازار مرکز خرید اصلی شهر بود، اما امروز در هر خیابان و محله، بازاری کوچک شکل گرفته و این باعث شده مشتریان پراکنده شوند. الان شاید ۹۰ درصد بازار ملک طلافروشی باشد و ۱۰ درصد بقیه شامل لوازم آرایشی، شیرینیفروشی، پارچهفروشی، پتو، نخ، چای و برنج. مغازههای قدیمی مثل بازار یهودیها هم دیگر وجود ندارند.»
گفتگو با این قصاب که بر خلاف قصابهای خیالهایم بسیار مهربان و خوشرو بود، سبب شد من برای صحبت با دیگر کسبه مصممتر شده و بعد از خداحافظی از او به راه ادامه دهم. چشمانم را به سقف بازار دوختم؛ گنبدهای کوچکی که از داخل شبیه به طاق بودند و وسط همه آنها یک دریچه کوچک قرار داشت. از جنس آجرها مشخص است که این دریچهها بزرگتر بودهاند و به تازگی کوچکتر و پوشاندهتر شدهاند. دستمالها و روسریهای رنگی و گلونیهایی که نماد قومیت و لر بودن مردم شهر است از سقفها آویزان شده است و بعضی از آنها به قدری بلند هستند که روی سر عابران کشیده میشوند. بازار هیچگاه خالی از مشتری نبوده؛ اما رکود بازار را از کاسبانی که پشت دخل خود نشستهاند و به عابران چشم دوختهاند و یا با همکاران خود ساعتها مشغول صحبت هستند میشود فهمید. برخی نیز در دنیای مجازی غرق شده و نگاه خود را از دنیای بیرون گرفتهاند.
خبری از صدای بچهها نیست
یک سیسمونیفروشی در یکی از راستههای بازار نظرم را به خود جلب میکند. فکر میکنم یکی از سیسمونیهای بزرگ بازار باشد. از در ورودی داخل میروم و بعد از احوالپرسی با مدیر مغازه از او به عنوان یکی از کسبه جوان از وضعیت بازار میپرسم، میگوید: «حدود ۲۰ سال است که در بازار فعالیت میکنم. اگر بخواهم از گذشته و حال بازار بگویم، باید بگویم که از نظر شکل ظاهری چندین بار تغییر کرده است. اما از نظر مشتری، شرایط به مراتب ضعیفتر شده. علتش هم این است که اوضاع اقتصادی مردم سختتر شده و تورم بالا رفته است. هزینههای زندگی زیاد شده و این باعث شده توان خرید مردم پایین بیاید و بازار کمرمقتر شود. کسبوکارهای اینترنتی هم بیتأثیر نیستند. هرچند اینترنت میتواند فرصت باشد، اما به نظر من در ایران آینده خوبی ندارد چون متأسفانه تقلب زیاد شده و اعتماد مردم کمتر میشود.»
او مشکلات بازار را چنین بیان میکند: «مدیریت مناسبی وجود ندارد. تا پارسال امنیت بازار خوب بود، اما یکی دو سال است که به شدت ضعیف شده. قبلاً بازار ساعت ۹ شب بسته و ساعت ۶ صبح باز میشد. الان امنیت آنچنان قوی نیست. از نظر امکانات هم کمبود سرویس بهداشتی برای مردم به ضعف بزرگی بدل شده است. در یک کلام میشود گفت شور و نشاط از بازار رفته است. قبلاً صدای بچهها و هیاهوی کاسبان، بازار را پر میکرد، اما الان خبری از آن حالوهوای پرانرژی نیست.»
وقتی قیمت هر نان، 5 شاهی بود...
مشکلات بیان شده مرا سخت به فکر فرو میبرد تا به جستجوی مدیر بازار بروم و با او صحبتی داشته باشم. پس بعد از خداحافظی به سمت مسیر اصلی بازار به راه افتادم تا نشانی از مدیر بازار خان پیدا کنم. به چهارراه وسط بازار میرسم؛ بزرگترین گنبد درست در سقف آنجا قرار دارد و به دلیل ارتفاع بیشتری که از بقیه گنبدها دارد علاوه بر دریچه وسط گنبد، چهار طرفش دریچههایی به شکل پنجره قرار گرفته است. در مسیر سمت چپ که تابلوی بازار مهرعلیخان در گوشهای از دیوار خودنمایی میکند، پیرمرد گیوهفروشی نظرم را به خود جلب میکند او حاج قربان رنجبر است یکی از قدیمیترین کسبه بازار که به گفته خودش از زمانی که 12 یا 13 ساله بوده در بازار کار میکرده است. حالا دیگر مشتری زیادی ندارد و برای گذراندن وقت و سرگرمی به مغازه میآید.
دعوت میکند که روی صندلی کوچکی در کنارش بنشینم. با چشمانی که قباری از کهولت سن بر روی مردمکش نشسته بود نگاهم میکند و لبخند میزند، میگوید اگر میخواهی از من عکس بگیری باید قول بدهی آن را برایم بیاوری. به او اطمینان میدهم که این کار را خواهم کرد. با لحجه ملایری شروع به سخن گفتن از گذشته میکند. آنقدر مهربان و دوستداشتنی است که آدم از صحبت با او سیر نمیشود. میگوید وقتی بچه بوده برای اوستای خود نان را به قیمت 5 شاهی میخریده است. از نبود مدیریت صحبت میکند که دیگر دلسوزی وجود ندارد تا به شکل صحیح به امور رسیدگی کند.
از دوستان و همکاران قدیمی خود یاد میکند که دیگر در بازار نیستند و کسبه همگی افراد جدید هستند. حالتی از دلتنگی بر روی چهرهاش نشست و ادامه داد: در گذشته انسانیت و وجدان میان افراد بسیار پررنگ بود اما الان بسیار کمرنگ شده است.
علیرغم میل باطنی از این پیرمرد عزیز جدا میشوم و به سمت راسته فرشفروشان میروم و با محمدرسول ذوالقدر که از 10 سالگی تا کنون که 61 سال دارند در کار فروش فرش است، به صحبت مینشینم. او از مشکلات بازار فرش میگوید: «زمانی تمام این راسته مخصوص فرش دستباف بود. متأسفانه به علت عدم صادرات فرش، بازار فرش دستباف بهشدت افت کرده و جای خود را به فرش ماشینی، گلیم، گلیمفرش و محصولات پلیاستر داده است. متأسفانه بازارشان هم خوب نیست. در گذشته مشتریهایی حتی از آمریکا، انگلستان و آلمان برای خرید میآمدند و ما نمیرسیدیم جنس جور کنیم. اما الان نه تاجر میآید و نه بازار صادراتی داریم. مصرف داخلی هم به دلیل پایین بودن قدرت خرید مردم، رونق چندانی ندارد. از نظر بافنده هم قبلاً حدود ۱۷۰ دار قالی فعال داشتیم که فرشهای ابریشم، گل ابریشم، کرک، مرینوس و... تولید میکردند. اما الان حتی یک دار قالی هم نیست».
مدیری که انصراف داده است
به اندازه کافی سوال در ذهنم ایجاد شده است که تنها یک مدیر و مسئول میتواند پاسخ آن را بدهد. بعد از گفتگو با چند بازاری دیگر با پرس و جو از کسبه، رئیس هیئت امنای بازار را پیدا کردم که خود عطار است و این شغل از پدرش به او رسیده است. برای یافتن فروشگاه عطاری که مدیریت بازار سنتی ملایر را برعهده دارد، به چرخیدن در بازار ادامه دادم. با دیدن نام «عطاری حسینی» خوشحال از یافتن مقصود به سمتش حرکت کردم. سوالاتی که حسابی فکرم را به خود مشغول کرده بود را از حسینی، صاحب عطاری و رئیس هئیت امنا بازار پرسیدم. این عطار جوان با صبر و حوصله شروع به توضیح دادن کرد: « هیئت امنای بازار حدود چهار تا پنج سال است که تأسیس شده و امروز با مشکلات متعددی روبهرو است که مهمترین آن، مسئله مالکیت وقفی است. به گفته او، اداره اوقاف همکاری لازم را با مالکین ندارد و این موضوع روند مرمت و بهسازی بازار را با مانع روبهرو کرده است.
وی مشکل دوم را بالا رفتن سن صاحبان مغازهها دانست و توضیح داد: بسیاری از مالکین دیگر فعالیتی در بازار ندارند و مغازهها را اجاره دادهاند. در نتیجه، هنگام نیاز به اقدامات جمعی مثل بازسازی، مستأجران خود را ملزم به همکاری نمیدانند.
در حوزه ایمنی نیز مشکلات جدی وجود دارد. حسینی یادآور شد: «چندین بار به مراجع ذیصلاح اعلام کردهایم که در صورت بروز آتشسوزی، خودروهای امدادی بهموقع به بازار نمیرسند و تجهیزات اطفای حریق کافی نیست. پیشتر نیروی انتظامی پست شبانه در بازار داشت، اما مدتی است به دلیل کمبود نیرو این پستها حذف شدهاند. برخی درهای بازار همچنان فرسودهاند و تعدادی ملک تخریبشده اطراف بازار، مسیر ورود سارقان شده است. این شرایط خطر سرقت و حتی آتشسوزی عمدی را بالا میبرد.»
او افزود: «بازار ملایر بهعنوان اثر ثبتشده میراث فرهنگی، تحت نظارت این اداره قرار دارد. این موضوع اگرچه برای حفاظت بنا ضروری است، اما به دلیل محدودیتها، اجازه اجرای بسیاری از طرحهای بهسازی به کسبه داده نمیشود.»
حسینی با تأکید بر نقش بازار در اقتصاد شهر گفت: «بازار همواره قلب اقتصادی هر شهر بوده و تضعیف آن به اقتصاد شهر آسیب میزند. شهرهایی مانند شیراز، اصفهان و تبریز بازارهای پویا و فعال دارند، اما بازار زیبای ملایر به دلیل مشکلات مالکیت، عدم همکاری جمعی و محدودیتهای میراث فرهنگی، از برنامههای مرمتی و توسعهای محروم مانده است.»
او به ظرفیت گردشگری بازار اشاره کرد و افزود: «بازارهای موفق کشور در زمینه گردشگری سرمایهگذاری کردهاند. در ملایر نیز برای برندسازی انگور و منبتکاری اقدامات خوبی انجام شده که بیشتر توسط شهرداری بوده است. انتظار میرود در مورد بازار هم چنین توجهی صورت گیرد.»
یکی از عوامل کاهش حضور جوانان در بازار، به گفته او، نبود پارکینگ مناسب است. «امروزه مردم خرید را از مکانهایی انجام میدهند که دسترسی و جای پارک بهتری دارد. این مسئله و همچنین نبود تنوع مشاغل، بازار را با افت رونق مواجه کرده است.»
حسینی توضیح داد: «در گذشته برای صدور مجوز هر شغل، حریم مشخصی رعایت میشد تا تراکم مشاغل متعادل بماند. اکنون این محدودیت وجود ندارد و همین باعث شده بعضی مشاغل پرسود، مثل طلافروشی، بیش از حد زیاد شوند و مشاغل دیگر کاهش پیدا کنند. در نتیجه مردم برای تهیه همه مایحتاجشان کمتر به بازار مراجعه میکنند.»
او در پایان با اشاره به سابقه خانوادگیاش در بازار گفت: «بازار برای ما میراث فرهنگی و قلب اقتصاد شهر است. از کودکی در این فضا بودهام و میدانم که در گذشته بازارها با دقت و کارشناسی در کنار مسجد جامع، حمام و سایر نیازهای مردم شهر ساخته میشدند. با وجود تغییر سبک زندگی، بازار همچنان مهمترین بخش اقتصادی شهر است و باید حفظ و تقویت شود.» این عطار جوان در پایان تاکید کرد به دلیل عدم همکاریها از سمت خود انصراف داده است.
حسابی به فکر فرو رفتم و راه خروج بازار را در پیش گرفتم. با هر قدم حرفهایی که از بازاریان شنیده و تصاویری که دیده بودم را مرور میکردم. مشکلات از زبان افراد مختلف تکرار میشدند و تاکیدی بودند بر نیاز مبرم بازار به مدیریت و رسیدگی همهجانبه؛ مانند مسئلهای که قصاب بازار بیان کرد و تمام کسبه به آن اشاره کردند: «یکی از مشکلات بازار، نبود مدیریت و تبلیغات است. قدیم، نظم و نظارت بیشتری وجود داشت. هر روز صبح هنگام بازکردن مغازه چند مأمور و سرباز در بازار حضور داشتند. حالا تقریباً هیچ نظارتی وجود ندارد».
همه این مشکلات برای بازاری است که یکی از مهمترین و قدیمیترین بازارهای ایران است و قدمت آن به دوره صفویه و حتی پیش از آن بازمیگردد. این بازار در مسیر جادههای مهم تجاری و کاروانروهای غرب ایران قرار داشته و در گذشته بهعنوان مرکز تبادل محصولات کشاورزی، صنایعدستی، منسوجات و حتی کالاهای وارداتی شناخته میشده است. در دوره قاجار، به همت یکی از بزرگان شهر به نام شیخالملوک، راسته اصلی و کاروانسرای «شیخالملوک» ساخته شد که شالوده اصلی بازار امروزی را شکل داد از این رو بازار اکنون بازار خان یا ملک نام گرفته است. این بازار ارزشمند در سال ۱۳5۵ با شماره 1286/3 در فهرست آثار ملی ایران ثبت شده و همچنان بهعنوان جاذبهای تاریخی، فرهنگی و گردشگری، پذیرای بازدیدکنندگان و خریداران است.
با این وجود نیروی ایمان همچنان میان کسبه، از جمله کسبه قدیمی، قابل مشاهده است. آنها از انسانیت و مردانگی صحبت میکنند. این همان روح بازار است؛ هرچند شرایط سخت شده، اما هنوز قلب بازار میتپد و امید به روزهای بهتر را در دلها زنده نگه داشته است.
انتهای پیام