روایت زنی که کارخانه‌اش را در جنگ از دست داد

یک هفته در آتش

کد مطلب: ۳۶۳۹۳۷
یک هفته در آتش

جنگ همیشه با آمار خسارت‌های زیرساختی روایت نمی‌شود. گاهی سال‌ها تلاش، اعتبار و سرمایه یک تولیدکننده را در عرض چند ثانیه از بین می‌برد و رد پای خود را بر جای می‌گذارد. روایت فاطمه صالح، مدیرعامل شرکت مقواسازی بارانا در کاشان، نمونه‌ای از تاثیر مستقیم جنگ بر بخش تولید است. جایی که انفجار در مجاورت واحد صنعتی او، بخشی از سوله، مواد اولیه و سرمایه در گردش این تولیدکننده را نابود کرد و فعالیت آن را متوقف ساخت.

 چگونه وارد حوزه تولید شدید؟

من و همسرم 12 سال پیش ازدواج کردیم. او علاقه زیادی به حوزه تولید داشت و با مسائل فنی هم آشنا بود. از سال 1396 کار خود را با لوله‌سازی آغاز کردیم. مقداری سرمایه، پول و طلا داشتیم که با آن‌ها توانستیم یک دستگاه کوچک خریداری کنیم. پس از آن سوله‌ای گرفتیم و دستگاه را به آن‌جا منتقل کردیم. باتوجه به این‌که لوله‌سازی و مقواسازی تقریبا در یک حیطه کاری هستند، کمی پس از آن‌که کارمان جان گرفت، مقواسازی را اضافه کردیم. در این راه، بالا و پایین‌های زیادی را تجربه کردیم. بیشتر بخش مدیریت و خرید و فروش با من بود و همسرم نیز در بخش‌های فنی و کار با دستگاه‌ها فعالیت می‌کرد.

 آیا سوله‌ای که در آن لوله‌سازی انجام می‌شد، بعدا به مقواسازی تبدیل شد و کار شما توسعه یافت؟

شروع فعالیت ما در سوله‌ای نزدیک به بیابان‌های کاشان بود که آب و گاز هم نداشت. تنها یک چهاردیواری بود که انشعاب برق داشت. حتی برای روشن کردن دستگاه‌های گازی از کپسول گاز استفاده می‌کردیم و می‌توان گفت اطراف آن برهوت بود. پس از مدتی به شهرک صنعتی انصار آمدیم. البته آن زمان شرایط شهرک مانند حالا خوب نبود؛ اما اکنون شهرک رونق بهتری دارد.

 از لحظه تلخ بمباران بگویید. دقیقا چه رخ داد؟

22 اسفندماه در خانه و نزدیکی سوله بودیم که به یکباره صدای خیلی وحشتناکی آمد. به طوری که همه ما هراسان به این طرف و آن طرف می‌دویدیم. همسایه روبه‌روی ما ساختمان بلندی دارد و همان موقع، همسرم از همسایه‌مان پرسید که آیا می‌توانم از بالای ساختمان شما ببینم کجا را می‌زنند؟ او هم قبول کرد و همسرم به بالای ساختمان رفت، همان لحظه انفجار دیگری رخ داد و اینطور به نظر می‌رسید که نزدیک سوله ما باشد. صدا به حدی وحشتناک بود که دخترم در بغل من مدام می‌لرزید. ما اطلاعی نداشتیم که سوله کناری سوله ما را زده‌اند. لحظه‌ای بعد نیروی شب‌خواب سوله در حالی که شوکه شده بود با همسرم تماس گرفت و گفت که وقتی خواب بوده همه چیز یکباره روی سرش ریخته است. تمام شیشه‌ها شکسته شده بودند، پارکت‌ها برآمده بودند و دیوارها هم خراب شده بودند. همسرم در ابتدا او را آرام کرد و سپس همراه برخی از اقوام رفت تا نگهبان را از سوله بیرون بیاورند. در راه با همسرم تماس گرفتند و اطلاع دادند که سوله کناری ما را زده‌اند. همه مواد اولیه‌ای که قبل از عید خریداری کرده بودیم در آتش می‌سوخت. همسرم آن لحظه به من نگفت و من زمانی نگران شدم که همکاران‌مان مدام به من پیام می‌دادند و حالم را می‌پرسیدند. بعد از این‌که همسرم جواب تلفن را نداد، با اقوامی که همراه او بودند تماس گرفتم و متوجه شدم سوله نزدیک ما را زده‌اند. روز بعد که به سوله رفتم، دیدم از حاصل دسترنج و زحمت دوازده‌ساله من چیزی باقی نمانده است. آتش حدود یک هفته شعله‌ور بود و نمی‌توانستند آن را خاموش کنند.

 این حادثه چه تاثیری بر کسب‌وکار شما گذاشت؟

همه کسب‌و‌کارهای شهرک صنعتی آسیب دیدند. در این میان، شاید برخی چندین همت ضرر کرده باشند؛ اما اکثر آن‌ها کسب‌وکارهای پنجاه‌ساله هستند، پشتوانه دارند و گلیم‌شان را از آب بیرون می‌کشند. من فقط 33 سال دارم و 12 سال است که در این حوزه مشغول به کار هستم. مجموعه ما پله پله طی دو سال گذشته جان گرفته بود. تاکنون هیچ وامی دریافت نکردم و در کنار همسرم تلاش کردیم روی پای خود بایستیم. از بیست‌ودوم اسفند که این اتفاق برای ما رخ داده است تا به امروز، از چندین نهاد عاجزانه درخواست کمک کردیم؛ اما دیواری که آن موقع خراب شده بود تا به امروز همانگونه مانده است. از روز اولی که سوله ما آسیب دید همه گفتند که دولت پشت شماست؛ اما تاکنون هیچ مساعدتی ندیده‌ام.

 پس همه کارگران هم بیکار شدند.

کارگران ما نیروهای مختصصی هستند که از استان‌های مختلف کشور و به امید من به کاشان آمده و محل زندگی‌شان را نیز به این‌جا منتقل کرده‌اند. نیروها همچنان هستند و اگر کاری باشد انجام می‌دهند، گاهی هم کاری برای انجام ندارند؛ اما وجدان من اجازه نمی‌دهد به آن‌ها بگویم بروید بیمه بیکاری بگیرید. تعدیل نیرو نکردم و همچنان حقوق‌شان را پرداخت می‌کنم.

 برای پرداخت بدهی و بازسازی سوله به ارگان‌های دولتی مراجعه کرده‌اید؟

فکر می‌کردم خیلی راحت باشد و با خود می‌گفتم وسیله‌هایم را می‌فروشم تا عقب‌ماندگی را جبران کنم. حدود 20 تا 30 میلیارد تومان بدهی داشتم؛ همه مواد اولیه خریداری شده سوخت و به مرحله تولید نرسید تا با فروش آن‌ها بدهی‌هایم را پرداخت کنم. این را می‌دانم که بدهی من را از پا در می‌آورد. در مراجعه به یکی از ارگان‌های دولتی به من گفتند به طلبکاران خود بگو که نمی‌توانند شکایت و شما را زندانی کنند؛ اما پاسخ من این بود که 12 سال اعتبار به دست آورده را چه کنم؟ همیشه این‌گونه بوده که شفاهی خرید می‌کردیم و هیچ سندی نبود. وقتی این اتفاق افتاد، همه از من چک گرفتند. هرچه داشتم فروختم تا بتوانم سقف سوله را بازسازی کنم. از مسئولان اداره گاز خواهش کردم که بگذارند بدون سقف کار را راه‌اندازی کنم و چند ماه بعد که شرایطم بهتر می‌شود، سقف را بازسازی کنم؛ اما قبول نکردند.

 اکنون وام درخواست کرده‌اید؟

می‌گویند جنگ برای همه است. خیلی‌ها آسیب دیدند اما چرا کسی نمی‌گوید به کسانی که در شهرک صنعتی بودند، وام می‌دهیم؟ ما حتی خسارت هم نمی‌خواهیم. چرا من که تولیدکننده هستم و با زدن به آب و آتش به این‌جا رسیده‌ام، به تنهایی تبعات جنگ را برعهده بگیرم؟ برای درخواست یک وام 10 میلیارد تومانی، حداقل یک سند 20 میلیارد تومانی از من می‌خواهند. اگر سندی به این ارزش داشتم از ابتدا آن را می‌فروختم و این‌گونه هیچ احتیاجی هم به کمک نداشتم. اگر بخواهم وام بگیرم، شرایط یکسانی با افراد دیگر دارم. پس چه تفاوتی میان یک تولیدکننده با دیگران وجود دارد؟ برای درخواست وام 10 میلیاردتومانی، با فرماندار و مسئولان سازمان صنعت و معدن و چندین فرد دیگر صحبت کردم؛ اما پاسخ این بود که بودجه‌ای نیست که به شما بدهیم، پس خبری از وام نیست. پنج ماه گذشته است و روال کار من که جنگ‌زده هستم با دیگران فرقی ندارد. پس چرا می‌گویند شرایط برای همه ما جنگی است؟ من ایرانی هستم و وطن خود را دوست دارم. گلایه‌ای از جنگ ندارم و این اتفاق برای وطن من رخ داده است. در این شرایط همه باید کنار هم باشیم؛ اما چرا اکنون که شرایط آرام شده است، همه کنار رفته‌اند و من تنها مانده‌ام؟ به من می‌گویند خدا را شکر کن خودت سالم هستی. من سالم هستم اما جان من ذره‌ذره گرفته می‌شود و کسی نمی‌بیند. با این حجم بدهی که نمی‌توانم پس بدهم، چه جان سالمی می‌خواهم؟ اگر می‌مردم خیلی برایم بهتر بود تا این‌که اعتبار من در صدم ثانیه دود شود و به هوا برود.

 

 عملکرد نیروهای آتش‌نشانی و نجات چطور بود؟

روز بعد که کل زندگی من در آتش می‌سوخت، با آتش‌نشانی تماس گرفتم اما کسی پاسخگو نبود و زندگی من ذره‌ذره جلوی چشمانم دود می‌شد؛ پاسخ آتش‌نشانی به من این بود که خیلی آب آوردیم تا خاموش کنیم اما نشد و به ما گفتند رها کنیم و بازگردیم. از آن‌ها پرسیدم چه کسی به شما گفته بروید؟ اما پاسخی داده نشد. زندگی من می‌سوخت اما کسی نیامد. روز نخست پس از انفجار، مسئولان دولتی به من گفتند که برای آواربرداری به تو نیرو می‌دهیم اما این‌کار را نکردند. امید داشتم کارهای حداقلی را برایم انجام دهند. در شهر من تمام ماشین‌آلات مورد نیاز آواربرداری وجود داشت؛ اما به من ندادند و خودم با هزینه شخصی کار آواربرداری را انجام دادم. چرا باید تنها پاسوز شوم و هیچکس هم طی این پنج ماه حالم را نپرسد؟ در این جنگ زندگی، مال و کسب‌وکارم را از دست دادم. پیش از این کوه خنده و امید بودم اما اکنون به همسرم می‌گویم اگر من را در کوچه رها کنی، باید آدرس را درون جیبم بگذاری تا خانه را پیدا کنم.

 در این شرایط چه چیزی به شما امید می‌دهد؟

من از صفر شروع کردم و به این‌جا رسیدم. باید کار خود را دوباره راه‌اندازی کنم. به هیچ وجه اما و اگر در این موضوع نمی‌آورم. خیلی تلاش می‌کنم و دست و پا می‌زنم اما هیچ‌کس حتی با یک تماس امیدواری نداده است. آن اوایل شخصی به من زنگ زد و قول وام داد. من و همسرم بسیار خوشحال شدیم؛ اما هرچه جلوتر رفتیم، فهمیدیم قرار نیست اتفاقی رخ دهد. این وعده‌وعیدها چند بار به ما داده شد؛ هرچند که انجام نشدنی بود اما دولت همین‌کار را هم نکرد. بارها به سازمان صمت رفتم و آن‌جا گریه و التماس کردم اما حتی قول یک دیوارکشی ساده را هم به من ندادند. همه این اتفاق‌ها می‌گذرد اما بسیار سخت است و درد این سختی با کلمات قابل بیان نیست. کار، همه زندگی من است.

 آیا می‌توانید میزان خسارتی که متحمل شدید را برآورد کنید؟

در هفته‌های ابتدایی پس از حادثه، دادگستری برآورد خسارت انجام داد اما از آن زمان تاکنون پنج ماه گذشته و کار من همچنان خوابیده است. تا به امروز را اگر بخواهم حساب کنم بیش از 100 میلیارد تومان خسارت دیده‌ام.

 اکنون وضعیت کارتان به چه شکل است، روزها را چطور سپری می‌کنید؟

از اردیبهشت‌ماه هر چه داشتم را فروختم؛ از طلا و ماشین شروع شد و حتی شاید به فروش تخت‌خوابم هم برسم. با این حال، حرف من این است که می‌فروشم و بعدا بهتر از آن را می‌خرم. شرایط سختی دارم و به 12 سال پیش بازگشته‌ام. زندگی‌ام را به تاراج زدم تا دوباره بتوانم کار را آغاز کنم. گلایه‌ای برای فروختن همه زندگی‌ام ندارم اما از پس بدهی برنمی‌آیم. وزنه سنگینی است که نمی‌توانم بلند کنم و من را له می‌کند. نمی‌دانم در نهایت این بدهی چه اتفاقی را برای من رقم می‌زند.

 روزهای آینده را چطور می‌بینید؟

به خود ایمان دارم و کار را دوباره راه می‌اندازم. این روزها می‌گذرد اما روسیاهی برای افرادی می‌ماند که آن روز به ما گفتند پشت شما هستیم؛ اما کاری نکردند.

انتهای پیام

 

ارسال نظر